تبليغاتX
هرآينه آه
بهاریه! 
 

چه بی قیل و قال و هیاهو، چه تنها

من این سوچه بی کس، تو آن سو چه تنها

 

جهان همچنان می زند دور باطل

چه بامن چه با تو چه با او چه تنها

 

غریبانه باری، بهاری می آید

چه بی چلچله بی پرستو چه تنها

 

ـ به امید نوروز شاید ـ می آید

 از آن دورها عطر شب بو چه تنها

                □

پس از کوچ تو من ولی هیچ و پوچم

شگفتا! که ماندم در این کوچه تنها

 

|+|
نوشته شده توسط جواد زهتاب در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 و ساعت 10:50
سکه 

 

شاعران کار و بارشان سکه است

همه دار و ندارشان سکه است

 

معتبر نیستند در بازار

مایه ی اعتبارشان سکه است

 

معتقد گرچه بر دوازدهند

واحد هشت و چارشان سکه است

 

گاه آبستن اند شعری را

آه! اما ویارشان سکه است

 

پیش آنها بهار نیم بهاست

هم خزان هم بهارشان سکه است

 

دلبری زرد روی می خواهند

آب و رنگ نگارشان سکه است

 

مثل پرگار اگرچه می چرخند

خط نصف النهارشان سکه است

 

اگر افتاد، سکه ای رو کن

چون علاج فشارشان سکه است

 

با گدایان تفاوتی نکنند

شاعرانی که کارشان سکه است

 

خالق شعرهای یک شبه اند

چون خداوندگارشان سکه است

 

دست یاری به هیچ کس ندهند

در عمل دستیارشان سکه است

 

دلبر ماهرو چه می فهمند؟

ماه شبهای تارشان سکه است

 

هی چپ و راست می روند سفر

هم یمین، هم یسارشان سکه است

 

می نگارند شعر با خط زر

قلم زرنگارشان سکه است

 

نور بارد به قبر یک یکشان

شمع روی مزارشان سکه است

 

□□□

 

بعد از این شعر منتظر هستیم 

علت انتظارمان سکه است!

 

|+|
نوشته شده توسط جواد زهتاب در دوشنبه ششم اسفند 1386 و ساعت 23:9